تبليغاتX
تنهایی لحظه ها - زوز ه هایش را کسی نمیشنود ...........

پنجشنبه چهارم اسفند 1390

زوز ه هایش را کسی نمیشنود ...........

راوی میگه : گاهی صداهایی در نزدیکی ماست که ما

فقط به دنبال صداهای دور میگردیم

 

صدای  باد و بوران تمامه فضای بیرون خونه پسر کوچولو

رو گرفته بود  و صدای چیک چیک آب که از سقف خونه میومد

آخه برف سنگینی اومده بود او لنگ هاشو دراز کرده بود و

توی ذهنش این وضعیتعشو خوب جلوه میداد  او کفشای کهنه

 اش رو پاش کرد و کاپشن پینه بسته رو تنش کرد و

میخواست مثل بچه های کوچه بره برف رو تماشا کنه مثل

سگ تو برف غلط بزنه و از خوشی زوزه بکشه   توی کوچه

 که داشت بازی میکرد و برف همه جا رو مثل پنبه سفید

کرده بود صدای سرفه های متوالی توی برف به گوشش

 رسید یکم شک کرد  اما به بازیش ادامه داد ناگهان سنگ

بزرگی به کمرش خورد و روی برفها افتاد و یک  سایه

تاریکی اون قسمت که پسر افتاده بود رو گرفت  مردی

با قیافه شبیه خودکار بیک  با انگشتانی دراز و  لاغر و دماغی

 قرمز و دراز و کز کرده که دو بلور کوچیک یخ از سوراخهای

 بینیش اویزون بود با پشت دست مفشو پاک کرد و عینک

ته استکانیش که با کش دور گوشهای بزرگش که شبیه

گوش فیل بود  رو پاک کرد و با سقلمبه و چک پسر بچه

رو راهی خونه کرد و پسر باز زوزه میکشید اما اینبار زوزه

اش شبیه زوزه ماده سگی نبود که  با نرها  بازی میکرد

اینبار زوزه ای از ته گلو همراه بغز و اشک و رفت داخل خونه

و مرد اومد داخل و اول خدمت پسر رسید و با مشت و لگد

اونو راهی مستراحی کرد که تنها چیزی که اونو از حیاط

جدا میکرد یک تکه پارچه سوراخ سوراخ او میدونست الان

 مرد مثل هر روز کارش را میکند و  با نگاهی به  چاه توالت

 و دیدن کرمها که تنها هم صحبتش بودند  باز میدونست که

امروز هم بوی بد و کرمهایی که از تناول  کثافت فربه شدد

امروز مهمون اونهاست حد اقل مزیتش این بود گرمای اینجا

بهتر از باد و بوران وبرف بیرونه نگاهی از سوراخ پارچه به

 بیرون کرد و مرد رو دید و همراه زنی که مادرش نبود ولی

 همسایه شان بود و  بعده چند لحظه برای اینکه صدای

حیوانی مرد و زن رو نشوه که خند ها و عشوه هاشون بلند

 شده بود انگشتاشو تا ته فرو کرد تو گوشش و قتی  زن

از خونه خارج شد او میدونست دیگه میتونه از اون کثافت

بیاد بیرون و سری زد دمه در زن رو دید کنار دمه در خونه

بغلی  که چادر سفیدی رو کرده سر و با انگشت  با ادامس

 دهنش ور میره و منتظره شوهرشه  و شوهرش رو دید

که توی دستش چند پاکث میوه بود او  با حسرت به میوه

ها نگاه میکرد و مرد همسایه  با غرور زنشو ماچ میکرد و

بهش میگفت وفادار من بریم . پسر  رفت خونه مرد رو دید

 که مثل کسی که تیر خورده باشه روز متکی چرکینش دراز

 افتاده انگار اون زن حسابی انرژیشو گرفته  و بازم نگاهی به

پسر انداخت و چند تا فوش نثارش کرد و  گفت بدو بسته سیگار

  برام بیار و چند تا سیب زمینی امشب کوفت کنیم  . پسر

نمیتونست نه بگه و با هر جور جون کندن رفت و هنگام برگشت

 سیگارها توی برف  افتادن و چند تاشون خیس شد توی خونه

مرد با دیدن سیگارای خیس با کمربند به جونش افتاد و خودشو

 خیس کرد و مرد یک مشت قرص  انداخت بالا و کپشو گذاشت

. پسر فقط داشت زوزه میکشید  توی حیاط  صدای گرمپ در

خونه به گوش رسید  زنی چروکیده جلوش ظاهر شد و با صدایی

 خسته چند تا غر سرش کشید مگه من چه گناهی کردم اگه

تو توله بیمار شی کی دوا درمونت کنه من برم رخت چرک مردم

 بشورم تو  برف بازیت گرفته بیا تو زن سیب زمینی ها رو داخل

قابلمه کج و موج انداخت و یکم آب روشون ریخت و  روی  چراغ

که پرت و پرت میکرد گذاشت و بعده سفره شامو که  انداخت

مرد با ولع چند تاشونو با داغ بالا انداخت و چای غلیظی روشون

 ریخت و زن با دیدن شلوار خیس کفری شدو با پشت دست نثار

پسر بچه کرد  و شلواری از داخل کمد بهش داد و پسر  یه گوشه 

 زانوهاشو بغل کرد و به دود سیگار مرد خیره شد و یه نگاه به

 سقف کرد گفت نمیدونم صدای زوزه من مثل این دود  از این

سقف بالا میره و اینکه بالای پشت بام کسی هست صدای زوزه

توله سگ ها رو بشنوه ................

نوشته شده توسط مهرداد در 3:51 |  لینک ثابت   •