تبليغاتX
تنهایی لحظه ها

تنهایی لحظه ها

 

(هر چند  اصلا شناسنامه مو استفاده نکردم و همیشه تمیز نگهش داشتم و

باز سفید نگهش میذارم   اما این مطلب هیچ ربطی به شناسنامه و   ر   ا    ی نداره 

 

چون  ما کرد  زبونها  خودمونو وارد همچین  چیزایی نکردیم و نمیکنیم )

 

 

رای من  به بی بی صنوبر که دو کوچه بالاتر میشینن که  به خاطر نوه هاش

 که وقت شوهر کردنشونه تو سن هفتاد سالگی رخت چرکای مردمو

میشوره  تا جهاز و خرج تحصیل نوه هاشو دراره

رای من به پیرمرد سر میدان اول شهر که جعبه  خالی گوجه فرنگی

 گذاشته و چند بسته سیگار میفروشه

رای من به  پسر بچه ای که تو سن شش سالگی نمیدونه  یک کودک

باید چه حسی داشته باشه 

رای من به  رفتگر کوچه که تو این  زمستان  وقتی  صدای هوف هوف

باد از لابه لای پنجره میاد و میچپیم زیر پتو یا کنار بخاری هستیم اون

نصف شب صدای خش خش جاروش اون صدای هوف هوف باد و خفه میکنه

رای من به فروشنده دوره گرد خیابان فردوسی  که وقتی بعضی

میفهمن کم بیناست به جای اسکناس درشت به اون چند تا اسکناس الکی میدن

رای من به نرگس  دختر بچه گل فروش دمه در کافی شاپ که وقتی 

 در و باز میکنیم یه زهر خند روی لبش میشینه  و سلام میکنه انگار

دنیا رو به هش دادن که امروز هم کافی بازه و اون میتونه بساطش 

رو از تو پستو ببره و سر گذر جلوی ماشینهای عبوری با ایسته  و گلهاشو

بفروشه  دختر بچه ای که همسن های اون دارن میرن دبستان ولی اون گلهاشو میفروشه

رای من به داداش نرگس کوچولو پسر نوجوانی که روزها عملگی

میکنه و شبها تو شبانه درس میخونه

رای من به الهام خانوم منشی کافی شاپ که هوای نرگس و داره و هم از لحاظ

مادی و هم بهش درس یاد میده

رای من به بچه های  کافی شاپ  کامی سیا و خودم که   تحصیلاتمون که

   تمام شد کار کردن تو کافی (بجز دوقولو های پسر عموی نیما .ایلیا و

مهیار  که هنوز کوچیکن و خود رییس نیما )

رای من   پسر و دخترهایی که اغلب روزها  میبینمشون آرایش کرده کنار

خیابان  چون تن خودشونه به من یا  بقیه ربطی نداره

رای من به اون کسی که 22 سالش بود و از من چهار سال کوچکتر بود 

 و کلیه ش یک عضو حیاطی از بدنشو به من فروخت

رای من به دکتر ..........اد  فوق تخصص نوفرولوژ دکتر کلیه م که واقعا

حیف میبینم اونو همرده بعضی از کسایی بگذارم که اسمشونو میزارن دکتر 

 نه به خاطر  من که بیمارشم نه واسه خیلی از اخلاقاش

رای من به میز و صندلی های دانشگاه لا اقال که میدونن اون که روشون

نشسته درسته همه این نشستنها الکی و بیخوده اما باز اجازه میدن

یکی دیگه باز بشینه روش و یه بیکار دیگه صادر کنه و گوشش از اراجیف اساتید پر میشه

رای من به پسر و دختر های توی بهزیستی که نه پدرشون معلومه

نه مادرشون

رای من به  زمانی که تو کوچه تمام هم و غم ما بچه ها این بود که یک

جلد واسه توپ  پلاستیکی بندازیم که پاره نشه

رای من به گذشته که هنوز با من هست .........

اینم یک روز سرد کنار  گرما ...........

 

(بابا بزرگ و مامان بزرگ که هر کدوم 112 و 97 سال دارن و حدود

 87 تا پسر دختر نوه نتیجه و  نبیره و ندیده دارن و تو این همه با

من یک رابطه عاطفی دارن چون میدونن چشمای مهرداد دنبال

زمینها و خونه شهر و خونه روستاییشون نیست ( اینو گفتم چون

 امروز رفتم  با لباس های قیافه هیپ بهشون بدم البته یکیشون

مدرن و دیگری افکار  قدیمی داره  خلاصه   بردمشون حموم 

حمومشون کردن البته بعضی وقتها چون هنوز بدون عصا راه

میرن و سر مادر بزرگ و رنگ گذاشتم و یک جفت لباس سرخپوستی

تن بابا بزرگ کردم و تن مادر بزرگ  شلوار جین تنگ تی شرت با طرح 

اسکول و  عینک پلیس   روزی خاطره انگیز بود .مادر بزرگ یک کتاب

 از  جد جد خودش داره که عتیقه اس و همه چیز توش پیدا میشه و

 یک نوع دکتر سنتیه گفت  برای موهات یه تخم مرغ از تخم مرغهای

 خودت و  چند تا چیز دیگه که به دلالیلی اینجا نمیشه با هم قاطی

کن بزار سرت . ولی امروز و کلی دلشون شاد شد  توی باغ که کسی

ندارن بهشون سر زدم و منم همیشه یک آرزو دارم هیچوقت از من

 نرجن این دوتا و شادشون کنم پدر بزرگ   اجازه انتشار

تصاویر امروز با اون قیافه ها رو نداد ..............

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 20:40توسط مهرداد|

چگونه تورا بار دیگر ملاقات توانم کرد  با لبهایی بسته   برای بوسیدنت

 و چشمانی که ندارم  و  زبانی که از گفتن دوستتت دارم  قاصر است 

 و دستانی  که  بجای نوازشت لحظه ها را ورق میزنند و پاهایی که با

دیدنت  پا به فرار میگذارند . بینی م که همه بو را حس میکند جز بوی

تو را برعکس گذشته . و سایه ام با دیدنت او هم مرا باز میدارد از دیدنت

 .آرزوهایم هم وقتی  جلوی چشمان میایند تورا با خود می آورند با این همه

که گفتم باز با اصرار برخلاف  میل دستم  به سمت  آرزویی میاید که تورا در

مخیله من  اورده اما باز تو رویت را بر میگردانی و میگویی  تو را نمیشناسم 

 برو داخل همان گورت مگر مرده ها هم آرزو میکنند ...........

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 1:27توسط مهرداد|
امروز ظهر تو حیاط دیدم تو درختها درخت گردو هم مثل بقیه زرد میشه

 و سایه همیشگی شو دیگه نداره و گردو ها هم روی شاخه دارن

پوستشون ترک میخوره و اینکه اصلا چه لزومی داره اخرش که درخت

 زرد میشه و میره پس چرا گردو ها رو به خودش وابسته میکنه طوری

 که بعده افتادن و از دست دادن درخت اونها  نابود میشن .و باز با افتادن

پوستش دیگه چیزی برای از دست دادن نداره  .یه  یکی دو ساعت مشغول

 چیدن گردو ها بودم و بعد پوست چند تا شون و که گرفتم اه دیدم دستم

 یکم تغییر رنگ داد و بقیه رو با دستکش پوستشونو درآوردم و یکم به اون

رنگه دقت کردم و گفتم ای کاش همه چی مثل این رنگ بود لا اقل

 بعده چند روز دوباره رنگش میره و لکه ای ازش باقی نمیمونه .

و بعضی لکه ها هیچ وقت پاک نمیشن با هر رنگ و هرچی

 نوشته و کشیده شده باشند . ...........

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 13:41توسط مهرداد|

داشتم بالاخره  دستاشو  بعده این همه سال توی دستام بگیرم

ناگهان با صدایی از خواب پا شدم .  سر تا پا عرق کرده بودم اول خیال

 کردم سرانجام اونطرفی تشریف بردم   با شنیدن پارسهای وحشتناک

 چیکو و برخی تصاویر تو اطاق بعده اینکه از حال و هوای خواب یکم

اومدم بیرون فضای اطاقو که دیدم  وسایل سر جاشون بود  کتابخونه

  و وسایل دیگه اوه حتی گیتار اون که مدتهاست تارهاش از

دوری انگشتانش  دیگه حاضر به نوازش انگشت کسی نیستن . بازم

رفتم تو حس خواب اه  نزدیک بود عصبانی بودم از همه چی خواستم

برم دمار از روزگار چیکو درارم  رفتم جلو بزنمش با حالتی اومد جلو و

دستامو لیس زد منم بیخیالش شدم نازش کردم و دیدم  پارس کردنش

 بخاصر گربه ناقلا بوده که  خواسته بیاد  سراغ پرنده های توی حیاط 

اومدم داخل اطاق دستی به صورتم کشیدم  گفتم یعنی چی

 میخواست بشه توی اون خواب  و ادامه اون اینجور نوشتم ...

 

تمام این سالها را پا به خاطر یک خیال همه جا رو  گشته بود 

آفتاب  صورتش رو.سوزونده بود دستانش تاولهایی داشت

 مرد دستش را سایبان چشمانش کرد  چشمه ای در دور دست دید

 میتوانست کنار برکه بنشیند و استراحت کند .کسی

 نمیدانست اصلا چرا یکجا آرام و قرار ندارد

 حتی خودش همیشه سکوت میکرد توی شب بارانی از خواب پرید

 روزی اونو توی بیابان دیدند

 باز کسی علتنش را نمی دانست میگویند گمشده ای داشت  و همیشه سیاه مپوشید

 همیشه آرام حرف میزد و بیشتر نگاه میکرد سالها بود که در سفر بود سفری نامعلوم مبدا

 و مقصد آن قدمهایش سنگینی و آرامش خاصی داشت .داشت به چشمه ای نزدیک میشد  

 با زبانش لبای خشکش رو تر میکرد و آهسته میگفت آب اما چند قدمی

 با چشمه فاصله داشت ولی ایستاد چون ترسید که باز به چشمانش اعتماد کند

 در این سالهای پر سفر یاد گرفته بود که حتی به سایه اش اعتماد نکند

 یاد گرفته بود با دیدن آب تا در انشیرجه نرود باورش نکند در این مدت

 سرابهای زیادی دیده بود اما این بار سراب نبود

 یکی دید با موهای  مشکی و چشمانی به رنگ رنگین کمان

 اما مرد قدم برنداشت حتی مخفی نشد و محو تماشای  

زیبا اندام شده بود و او نیز  با خنده و عشوه هایش

 اونو به سمت چشمه میکشاند . مخفی نشد و بدنش را از او نپوشاند

 اجازه داد تا مرد بدنش را برانداز کند او از آب ییرون آمد و لباسهایش را که بر تخته سنگی

 گذاشته بود پوشید لبخندی زد و نزدیک مرد آمد حالا بهتر میتوانست چهره آفتاب سوخته

 مرد را ببیند دستانش رو نزدیک لبان خشکیده مرد برد و از او پرسید تشنه ای ؟

 چیزی نگفت و پسر مرد را به سمت آبگیر برد و ارام او را روی سنگی گذاشت

 هیچ حرفی نمیزدند و با چشم همدیگرو براناز میکردند او با  دستای نازکش

 آبی به لبای خشکیده مرد چکاند و این بار مزه آب فرق میکرد

 همیشه آرزو چشیدن همچین آبی رو داشت و آرزوی همچین نگاهی

 همیشه تشنه بود و نمی دانست.

 و اهسته لباسهای مرد رو دراورد و محو تماشای شانه های

پهن او شد و با دستمال آنها را خیس میکرد

 اما باز هیچ حرفی بینشون ردو بدل نشد و فقط نگاه بود و محو

تماشای زیباییهای هم شده بودند دستاشو اروم روی سر او کشید تا نوازشش کند

 اشکش سرازیر شد و سالها گذشت

 تا باز مرد سیاهپوش باز سر و  کله اش پیدا شد اما فکر نکنم او بود؟..........

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 21:9توسط مهرداد|

پسر یادش اومده بود که خیلی وقته بهش سر نزده  بهمون دوست قدیمی

همون نیمکت داخل پارک که خاطرات زیادی روش نقش بسته اینو زمانی متوجه شد که

با رد شدنش از کوچه صدایی به گوشش رسید صدایی آشنا صدای خش خش .به پایین نگاهی کرد و

متوجه شد که برگی که روزی بهش تنفس میداد و بخاطر زرد بودنش و اینکه شاخه اونو رها

کرده اونم بدتر از شاخه  اونو زیر پاش له کرد و رو به درخت کرد دید درخت با بی اعتنایی داره به برگ های 

 تازه میرسه و بدون اینکه بفهمه زمان کوتاهی اون برگها و

خودش هم سرنوشت همین برگ زرد رو دارن .

از دور با دیدن اون نیمکت یه لبخند کوچولویی رو لب پسر نشست همراه گلی که تو دستاش بود یواش و

به آرامی نزدیک شد دید روی نیمکت یکم برگ خشک گرفته مثل خوده پسر با دست چند تا از اونها رو

انداخت زمین دنبال خطوط و بیتهای که چند سال پیش روش نوشته شده بود و بیتها و نوشته های دیگه

میگشت که متوجه شده نیمکت و رنگ کردن و به نیمکت گفت ت

و این حال و اوضاع همه خودشونو زیر رنگ

 مخفی میکنند از تو انتظار نداشتم دستی اروم روی شونه نیمکت کشید ماسک روی صورتشو برداشت

تا خوب استشمام کنه بوی گذشته رو و بهش گفت میدونم اول من

بیمعرفتی کردم دیر به دیر بهت سر میزنم ولی تو هم

کار خوبی نکردی خودتو مثل جماعت هزار رنگ خودتو

رنگ کردی یکم نشست توی فکر رفت  یکم سردش

 شد اما بجز سرمای معملی سرمایی از یک جنس خاص گلی رو که تو دست داشت  بر خلاف رسم

همیشگی اونو کنار برگ های زرد و خشک  که روی نیمکت

بودند گذاشت و باز سرشو انداخت پایین و رفت..........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 1:16توسط مهرداد|

بعده یه سفر و استراحت کوچولو برگشتیم .

از وقتی که این وبا هم گزارش شده  و سالاد و سبزی

هم ممنوع شده  ( قناریهام  هم  بیچاره  تا مدتی رنگ سبزیو دیگه نمیتونن ببینن  )

مشتریا هم کم شدن  امروز هم بجز انگشت شمار  .از بیکاری سرو کله هم  میزدیم

نیما  دیروز گفت امروزو تا  آخر شب که سر کاریم همه لباس  کردی  تن کنند

و اونم اخلاق منو میدونه گفت مهرداد آزاده  دلیل این حرفش هم  .ها بیخیال

تو این حرفها .کامی: راستی محافظ ها ی  قزافی کجان  ..

فکر کنم این روزها همه  ما هم با این وضع مشتری و غیره به جمع مقدس بیکاران

بپیوندیم

 

و یه معادله  کوچیک :

قبض آب ۱۴۶  برق ۱۶۵  گاز  ۱۹۲  

حالا  درآمد چقدر باشه جواب این ها رو بغیر از سایر مخارج  چشم

پوشی کنیم به قول دوستی حالا پیدا کن پرتقال فروش رو ........

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 2:54توسط مهرداد|

او نویسنده ای بود که هنوز کتابی ننوشتنه بود  در حالی که نویسنده توانایی بود

 داستانهای عاشقانه که توی مجله های  هر هفته به چاپ

 میرسید هرچند او از نوشتن این داستانها خوشش

نمی امد و هنگام امضای آنها از اسم مستعار استفاده میکرد و

نوشتن داستانهای پلیسی که هر هفته

 چاپ میشدند البته بازم از نوشتن این داستانها خوش نمی آمد

 چون پشت تمامه داستانها یه جور فریب

 میدید ولی ناچارا برای امرار معاش مجبور بود و نوشتن داستانهای

زیبایی که تو البته مشکل این بود او این داستانهای زیبا رو تو خواب مینوشت. و میدید .

 از اونجا نویسنده روزا مینشست و تو ذهنش داستنانها رو مرتب میکرد

 بالای نوشت افزاری که داشت  وشبا دیر وقت میرفت خونه

و به کسی احتیاج داشت تا  قسمت فروش  کتاب رو بگردونه

و بالاخره یکی  سره کله اش پیداشد

 و اونا شروع به کار کردن دلیلاون که تازه فروشنده شده بود  

برای کار کردن با نویسنده نویسنده بودنش و دلیل نویسنده

 برای کار  کردن با فروشنده  لبای خوشگل و اندام فروشنده بود

 چیزی که هیچکدام به هم نگفتن.

 روزی  مرد از او  پرسید ایا تو به تناسخ معتقدی؟

 گفت چطور؟

 مرد گفت من الان خوندن کتابی رو تموم کردم که تو خواب دیشب نوشته بودمش

 او لبخندی زد وگفت شما چی ؟ به فروید معتقدین ؟ یعنی میخام

 بگم این کتاب رو قبلا خونده بودید بعد تو خواب باز خوانیش کرده بودید

 فروشنده  چون هر چیزی رو نمیتونست بپذیره و هرکسی

 رو بالا سرش تحمل کنه بنابر این شروع

 به کار فروشندگی کرد اون نویسنده جوانی بود دنبال جایی

میگشت تابتونه افکارشو  بروز بده .

 روزی که مرد از او پرسید تمامه دیشب خواب یه لب رو میدیدم 

 و حتی طول شب هم زاویه دیدم جای دیگه نرفت

 او یه لحظه ضربان قلبش به تاب تاب زدن کرد و افکارش یه نقطه متمرکز شد

 احساسی که همیشه ازش فرار میکرد اومده بود سراغش 

 و بدون چیزی بگه از پیش مرد اومد کنار رفت پشت میز  و تو فکر عمیقی فرو رفت ......

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 2:22توسط مهرداد|
طبق معمول  مثل همه کافی رستوران هم رمضان درسته تعطیل نمیشه

و حالت نیمه تعطیل به خودش  میگیره  اما  امسال به درخواست اکثر بچه ها

نیما این سی روزو تعطیل نکرد و بجاش نوع 

پذیرایی و مشتریا فرق میکنه  و برای ما  کارو زحمت بیشتر میشه

تو کافی رستوران  آش و حلیم و زولبیا بامیه درست میکنیم و تا وقت افطار

جلو در میچینیم  یکم با ما های دیگه تفاوت داره  .  چیزی شونه مو لمس کرد

سلام مهرداد  کلیه م خوبه ؟

سلام چه خبر  مرسی بازم برای کلیه

تو هم مرسی برای کلیه مو خریدی  . الان اومدم برای اینکه تو انجمن رفیق داری

سفارش  کنی داداشم و بزارن نوبت  میخواد اونم کلیه شو بفروشه 

داداشت همون ۱۷ ساله رو میگی . آره . و من موندمو دهنی باز  و متحیر از دادن جواب ......

---------------------------------------

 واقعیت داره : حاج آقا زن  بچه نوه داره  اما هر وقت از کنار

کافی شاپ رد میشه  یک زن  رد میشه اکثرا یا بیوه یا  شوهردار

 امروز  منو بقیه  داخل بودیم 

فقط الهام خانوم پشت دخل و ایلیا و مهیار پسر عموهای نیما داشتن به مشتریا میرسیدن

که  یه لحظه دیدم حاج آقا که بازم یه خانوم بلند کرده و تو ماشینش

 هست اومده بود چند کیلو زولبیا بامیه بخره

و بعده رفتنش منو بقیه رفتیم پیش اونا دیدم الهام  خانوم داره میخنده

 نیما یکم حساسه اخم کرد گفت بابا این حاج آقا اومد و مارو نهی از

منکر کرد  اول اومد که از من فیش بگیره گفت لطف کن ماه رمضونه

 موهاتونو بکنید داخل اینجا دارین با نامحرم کار میکنید .بعد رفت  فیشو

داد به ایلیا و اونارو یکم نصیحت کرد و بعد با پرادو همراه خانومشون 

 رفتن ..اینجور معلومه امشب از این خرید کردناش  افطار میخواد بده

 وقت افطار بود نرگس همون دختره کوچولو دمه کافی شاپ که گل

میفروشه به مشتریا دم نیما گرم که بهش اجازه داد با دستای کوچولو پینه

بسته اومد سمت  کامران و 500 تومن از جیبش دراورد گفت عمو اینقدر

زولبیا بامیه بده  نشد یکم  اش یا حلیم بده  اخه الان داداشم از سر کار

 میاد و الان روزه س

چیزی میخوام برای افطار سره سفره بذارم  همه ما از عکس والعمل

 کامران خوشمون اومد  خم شد با یه دست موهای خودشو عقب زد و

 با دست دیگه موهای دختر رو و گفت عمو جون اون مشتری که چند

لحظه قبل رفت یه مقدار پول بهم داد و گفت اینو به اون دختر بده چون

 گلی که اون به من فروخت باعث آشتی من با همسرم شد بجای

اون پول اش و حلیم و زولبیا بامیه ببر و داداشش اومد و رفتن

  کامران اون که گفتی حقیقت داشت .نه چون نمیگفتم راه دیگری

نداشتم . وقت تعطیل کردن از هم خداحافظی کردیم .سیا مهرداد

سوار شو ماشینو نیاوردم بیا  بشین ترک 1000 میرسونمت .نه نمیام

بعد فروختن موتور هام دیگه رو موتوری نمیشینم ای بابا این همون مال

خودته فقط سندش شده مال من.از کوچه که پایین اومدیم .سیا نگه

دار صدا رو میشنوی ماشین  شاسی بلندهای دمه خونه حاجی رو ببین

 سر کوچه بعدی یکم وایسا کورسوی نوری میومد از نیمچه اطاقی

که توی پارکینگی قرار داره صدای خودن نماز داداش نرگس میومد و

صدای نرگس که میگفت خدایا دوست دارم .سیا بزن بریم .در حالی که گاز

موتور 1000 و تا اخر گرفته بود  با اون سرعت قطرات اشکش میخورد به من ............

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 3:51توسط مهرداد|